مسافرت به تهران

سلام. هفته پیش مامانی من مراسم حلیم پزان داشتند.البته قبل از ان روز عمو حسین و عمو عباس هم به راور آمده بودند.و اول به خانه عمو محمد و بعد هم به خانه مامان جونم رفتند.بعد از آن مامانی همه دعوت کردکه شب همه به خانه آنها بروند و در مراسم حلیم پزان شرکت کنند. من خیلی خوشحال بودم چونکه آرش و امیر رضا و آیسان و نگین و عسل هم به راور آمده بودند و همه در خانه مامانی جمع می شدیم و حسابی خوش می گذاراندیم. البته گاهی اوقات هم کماکان دعوایمان می شد (البته بیشتر وقتها با آیسان)

مامانی دستشان درد نکند چون آبگوشت خیلی خوشمزه ای درست کرده بود .در آخر شب هم همه خداحافظی کردند و من و امیر ضا و نگین و عسل ماندیم (البته با مامان و بابا)و شب همه در خانه مامانی خوابیدیم. خلاصه خیلی به ما خوش گذشت . من کنار امیر رضا خوابیدم و از مامانم قول گرفتم که حتمافردا صبح زود من و امیر رضا را هم برای قسمت کردن حلیم بیدار کند.صبح زود مامانم ما رابیدار کرد (البته مامانم گفت که حسابی جیغ و داد کرده تا ما بیدار شدیم چون من وامیر رضا شب قبل تا آخر وقت که در دیگ بسته شد بیرون بودیم و حسابی خودمان راخسته کرده بودیم) بعد هر کس برای فامیلهای خودش ظرفهای حلیم رادر صندوق عقب ماشین می گذاشت و به درب خانه تک تک تحویل می داد.من و مامانم و بابام هم برای همه فامیل و آشناهایمان حلیم بردیم.بعد که به خانه برگشتیم صبحانه خوردیمو چون ما می خواستیم بریم تهران و ساعت 3.30 بلیط داشتیم . باید حداقل ساعت 3 فرودگاه باشیم. برای همین مامانم به خانه رفت تا چمدان راببندد. من و امیر رضا و آیسان هم با مامان و بابام رفتیم خونه ی خودمان. البته ما برای کمک کردن نرفتیم . ما برای بازی کردن رفتیم و حسابی بازی کردیم و وقتی خسته شدیم شروع کردیم به کامپیوتر بازی کردن.

بالاخره ما روز یکشنبه ساعت 3.30 به طرف تهران رفتیم.آنجا خیلی به ما خوش گذشت چون من که خیلی برف ندیده بودم حسابی آنجا برف بازی کردم. گاهی اوقات با مامانم برای خرید بیرون می رفتیم . با لاخره مسافرت تمام شد و ما روز جمعه ساعت 12 به طزف کرمان رفتیم. ولی الان من و مامانم همیشه میگوییم خیلی خوش گذشت.پیش خودمان بماند وقتی من تهران بودم دلی از عزا در آوردم چون حسابی پیتزا و ساندویچ و غذای بیرون خوردم.

رامتین یزدی زاده ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠

نماز

امروز من همراه مامانم به مسجدمیلانی رفتم ونمازخواندمچشمک

من خیلی دلم می خواهدسام وارش به راور بی یایندقلب

من8سالم است وسام3سال دارد و ارش 2سال داردلبخند

رامتین یزدی زاده ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳٩٠

سرگذشت من از 1383/03/16 تا الان

من رامتین یزدی زاده هستم قهقهه

امسال در کلاس دوم درس می خوانم عینکمعلم من سرکار خانم معصومه غفاری می باشد خوشمزه

امروز مامانم به من کمک می کند تا سرگذشتم را بنویسم ولی از فردا می خواهم خودم خاطراتم را بنویسم.لبخند

 

                                                

من در تاریخ سوم خرداد 1383 در بیمارستان ارجمند کرمان ساعت 8:30 صبح به دنیا آمدمچشمک

من اولین نوه بابا جون و مامان جونم هستمنیشخند  مامانی,مامان بابام و عمه ی مامانم استمتفکر

 

من عاشق حیوانات هستمزبانالبته بعضی وقتهامامانم  از دست من کلافه می شود  

مامان من در پست بانک کارمی کند و بابام طلا فروشی دارد-

راستی معلم کلاس اول من سرکار خانم یوسفی بودندقلب

                  بعضی از عکسهای بچگی من

                             

 


 


                تولد 4 سالگی                                         

                                                                              

از راست به چپ:نگین-آیسان-رامتین-امیر رضا

         


   

     

              
               

 

        

 

 

     روز فارغ التحصیلی پیش دبستانی(البته دوستانم همه کلاس پنجمی هستند). از راست به چپ:آبادیجو-خودم-علی یزدیزاده(پسر دوست بابام)و تقی زاده

 

 

تیر 1389-مشهد-با خانواده عمومحمد مامانم(دایی محمد بابام) رفته بودیم.خیلی خوش گذشت.

 

                          


رامتین یزدی زاده ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ دی ،۱۳٩٠

عکس های از خودم

 

رامتین یزدی زاده ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳٩٠